باران امسال را من به عهده گرفتهام
پر باران ترین پاییز روزگار را من رقم بزنم…
پاییز
با یک جاده خیس
بوی پاییز
و ترس تمام وجودم را میگیرد…
کاش کسی پاییز را
برگها به درخت میچسبیدند
دنیا مثل پاییز است، هم زیبا هم غم انگیز
پاییز که میرسد
از شانههای درختان میریزند
براى همه پاییز با مهر شروع میشه
دل انگیزه پاییز من با تو ولی غم انگیز خواهد شد
امان از دوستت دارم هایی
که ردپایشان نمی گذارد
این یک لقمه پاییز
بی دردسر از گلویمان پایین برود
دستهایتان را آماده کنید
باید گره بخورد در دستهای
پاییز سرد و بی رحم نیست
فقط جسارت زمستـان را ندارد
ذره ذره زرد می کند
اندک اندک جان می ستاند
قطره قطره می گریاند
پاییـــز سرد نیست نامـــهربان است
درســت مانند تو
همه برگهای تقویم را
برگهای سیب
راهی جز سقوط ندارد برگ پاییزی
عشقِ برگِ تازهای در سر دارد…!
ﺗﻮ ﻣﯽﺭﻭﯼ
ﺟﺎﺑﺠﺎﯾﯽ ﺩﻟﮕﯿﺮﯼ ﺳﺖ…
چشم به راه توام پاییز
بیا پاییز جادوگر
دروغ چرا!
یک مرد واقعی…
برگ های پاییزی سقوط نمی کنن
بلکه پرواز می کنن
اونا در تلاش اند تا آخرین شانس خود را
برای اوج گرفتن امتحان کنن
پاییز از چشمان من شروع شد
از نارنجی سکوتم
منم دوست دارم با یکی روی برگها قدم بزنم و گوشهایم پر از نجواهای عاشقانه شود
قلبی برایم بتپد و آغوشی در انتظارم باشد…
اصلا من به جهنم
کوچ پرندگان به من آموخت وقتی هوای رابطه سرد است باید رفت
چون برگهای پاییز…
پاییز مرا عاشق میکند، باران عاشقترم…
پاییز دوست داشتنی است چون تو دوستش داری
امان از دوستت دارمهایی
این یک لقمه پاییز
پاییز منم که هر روز چهرهی زردم را با سیلی دروغهایت سرخ میکنم تا هرگز نفهمی آنکه بهار سبزم را به خزان نشاند تو بودی…
آنجا را نمیدانم!
خیابان به خیابان، برگ به برگ
من و یک پاییز و یک مهر در جادهای پر پیچ و خم از برگهای نم پاییزی
چه لذتی داشت اگر تو هم کنارم بودی…
در پاییز هوا سرد میشود، یار دور میشود، دل “تنگ” میشود…
هی پاییز
شستن این گرد غم از دل من
عاشق که باشی، پاییز که باشد
سنگ هم اگر باشی
پادشاه فصلها دارد از راه میرسد
کاش به جای پاییز، تو با مهر میآمدی…
نگرانم
ساعتها را عقب میکشند
