پاییز همیشه حس و حال زیبایی به همراه دارد و شما می توانید با خواندن و به اشتراک گذاشتن جملات و دلنوشته های احساسی عاشقانه کوتاه و بلند در مورد فصل پاییز و باران پاییزی برای کپشن یا استوری اینستاگرام یا وضعیت واتساپ حال خود و اطرافیانتان را دگرگون کنید.
پاییز همان فصل دلانگیزی است
که گاه رویاییاش میخوانند
همان فصلی که میتوانی در آن
ساعتها از پنجره اتاق به درخت روبهروی خانه نگاه کنی و خسته نشوی
پاییز همان دل انگیزانهای است
که گاه هوس میکنی زیر بارانش بی روسری در کوچه قدم بزنی تا موهایت خیس شوند
“پاییز” برای من فقط یک کلمه نیست.
شروع دلخوشیهای هرچند کوچک، اما دلنشین.
چقدر صدای پاییز شبیه صدای تو است
چقدر گرم و صمیمی است
انگار پاییز در تو حرف می زند
پاییز که آمده است، انگار تو آمده ای
اگر هنوز عاشقی نکرده اید در این برگریزان پاییز
دست محبوب تان را بگیرید و دور شوید از هیاهوی جهان
خلوتی کنید
به آغوش بکشیدش
تمام عاشقانه هایی که از بر هستید را در گوشش نجوا کنید
و بوسه بارانش کنید این تندیس شیدایی را
وقت کم است
دست بجنبانید
از پاییز
مهرش برای تو
برگ ریزش برای من
پائیز را دوست دارم.
حتی اگر در چمدان نارنجی و کهنهاش،
آسمان پاییزی، چشمان خاکستری ات را برایم تداعی می کند
رنگ انار سرخی لب هایت را به چالش می طلبد
و نم نم باران زمزمه صدایت را یادآور است
نمی دانم تو رنگ و بوی پاییز داری
یا پاییز ظراوتش را از تو به امانت گرفته دلبر زیبای من؟!
فصل قشنگی ست پاییز
دل به دلش که بدهی
عاشق می شوی
دل به دلش که بدهی
پر از رنگ های دل چسب می شوی
دل به دلش که بدهی
با باران هایش
با هوای دو نفره اش
تو را یاد خاطراتی میاندازد
یاد آدم هایی که نیستند
که اگر بودند هم
شاید دردی را دوا نمی کردند
حکایت عشق
حکایت خشکیده شاخه ی نارنجی ست
که در مهر پاییز شکوفه داده باشد
همین اندازه خیال انگیز و زیبا
و همین اندازه غم انگیز و تنها…
و باز هم عطر پاییز به مشامم میرسد و قلبم به تپش میافتد،
عطر نارنگی های ترش
پاییز عروس زیبای بهار است که
چندیست دلتنگ محبوب سفر رفته اش شده
و لباسی از برگ های خزان به تن کرده است
تا در شب های سرد
زیر باران، در گوش تو قصه های عاشقانه اش را
زمزمه کند
قصه عشق دختری زیبا!
آسمان پاییزی، چشمان خاکستری ات را برایم تداعی می کند
رنگ انار سرخی لب هایت را به چالش می طلبد
و نم نم باران زمزمه صدایت را یادآور است
نمی دانم تو رنگ و بوی پاییز داری
یا پاییز ظراوتش را از تو به امانت گرفته دلبر زیبای من؟!
پاییز فصلی است که حتی خورشید هم با غروبهای طلاییاش تلاش میکند تا در برابر زیبایی طبیعت کم نیاورد؛ رنگهایی که به هیچ کلامی نمیگنجند.
من یه داستان عاشقانه رو دنبال می کنم
که با رسیدن به پایان پاییز عاشقانه تر میشه
بگذار پاییز از راه برسد،
دوباره من همان دخترکی میشوم
یک پاییز
و شبی پاییزی که صبحش با دستان تو طلوع کند
و جاده ای که پایانش نادیدنی باشد
و بارانی که پیوسته و نم نم تن ما را بوسه باران کند
و من که همه شنیدن شده باشم
و تو که گفتن و گفتن و گفتن
همین بس است تا خوشبخت ترین مرد دنیا باشم
گوش کن
صدای پای پاییز همه جا پیچیده
و زمین به هوای آمدنش لباس عشق به تن کرده است
لباسی از جنس طلا
پاییز به هر کوی و برزنی که می رسد
با چوب جادویش همه را عاشق می کند
پاییز فصل دلدادگی هاست
فصل من و تو
دلـم یک “تو”
شبیه باران پاییزی
پاییز، فصلی که هر غروبش گویی نقاشیای از دست خدایان است؛ آسمانی که به رنگهای قرمز و نارنجی زینت داده شده و هر نگاه را مبهوت میکند.
پاییز، این شاهکار خالق هستی، با هزاران رنگ و رایحه، زمین را به بوم نقاشیای بینظیر تبدیل کرده که هیچ هنرمندی توان رقابت با آن را ندارد.
پاییز جان!
و تک تک برگ ها را از شاخه ها جدا میکنم،
کاش میشد همه فصلها را با زبان مهر ترجمه کرد. مهری که آغاز پاییز را به عهده گرفته و خود را در دل همه جا کردهاست. از شور و حال شروع مدارس در این ماه که بگذریم، آن تغییر تدریجی دمای هوا در مهر کاملا حس میشود. کم کم به آبان هم میرسیم؛ بعضی روزها خورشید جای خود را به ابرها داده و اجازه میدهد که باران خود را بر زمین بکوبد. صدای شرشر باران هم نغمه گوش نوازی در پاییز است. در آذر هم انارها ترک میخورند و با طعم شیرینی که دارند، خاطره خوشی از پاییز بر دل میگذارد. اینها هم تابلوی بینظیری از لطف و مهر خداست؛ خدای خوبیها به خاطر تمام زیباییهای پاییز از تو ممنونیم.
زمین سمفونی برگهاست
نم میزند باران
بدجور بوی غربت میدهد این هوا
نبش قبر خاطرات مرده است انگار
فصل تنهاییست
پاییز است، پاییز است حالا
دچار باید باشی
تا بفهمی
از میان پیچ و خم
جاده های فصول
تنها پاییز است
که حال دل عاشق را
خوب میکند…
خش خش عجولانه برگ های زرد و تردی که در کنار خیابان لمیده اند
و عطر خاک باران زده تشنه و چشم انتظار
خاطرات روزهای با هم بودن مان را به رخ می کشد
و من پسری تنها هستم که در تکرار دایره وار مرور خاطرات گیر افتاده ام
چشم انتظار آمدنی که
دایره ام را به خط مستقیم تا بی نهایت با تو بودن
بدل کند
به گمانم پاییز دختری باشد موطلایی؛که دامن نارنجی اش را بر تن جنگل پهن می کند.
گوش کن! صدای پای پاییز همه جا پیچیده
و زمین به هوای آمدنش لباس عشق به تن کرده است
لباسی از جنس طلا
پاییز به هر کوی و برزنی که می رسد
با چوب جادویش همه را عاشق می کند
پاییز فصل دلدادگی هاست … فصل من و تو!
پاییز که فرا می رسد
غم و انده بر دلت هجوم می یاورد
وقتی می بینی برگ ها یکی یکی از درخت می افتند
شاخه های درختان در برابر باد و سوز سرما برهنه می شوند
و طبیعت سر سبزی و طراوتش را از دست می دهد
در این لحظات به این فکر کن:
همان طور که رودخانه پس از یخ زدن دوباره جاری خواهد شد
و خورشید بعد از طوفان همیشه طلوع خواهد کرد
فرو رفتن طبیعت در یک سکوت طولانی نیز تمام خواهد شد
باران های سرد
و سرمای پاییزی
باید باشد تا رستاخیز بهاری طبیعت به پا خیزد
از پاییز با هم عبور خواهیم کرد … طاقت بیاور نازنین بهار من!
صدای نم نم اولین باران پاییزی، ترانه دل انگیزی است که به یادم میآورد مجالی نیست.
رنگها مهمان برگها میشوند.
قسم به پاییزی که در راه است
و به پچ پچ عاشقانه برگ ها
قسم به بوسه های آخر
و به باران های گاه و بی گاه
و به آغوش های خالی
قسم به عشق
که من پاییز به پاییز
باران به باران
آغوش به آغوش
پاییز فصل تنهایی نیست
فصل دو نفره هاست
از تنهایی پاییزی و عبور یک تنه جاده پاییز بترس
که بدنت در سرمای غمش یخ می زند
و روحت در آتش دلتنگی اش ذوب خواهد شد
پاییز فصل دو نفره هاست …
خورشید یک قدم به عقب رفت
برگ ها به خواب رفتند
و پاییز بیدار شد
پاییز را بعد از “تو” دوست دارم
شاید تمام زندگی ام در همین خلاصه شود
میپسندم پاییز را
که معافم میکند
از پنهان کردن
دردی که در صدایم میپیچد ُ اشکی که در نگاهم میچرخد
آخر همه می دانند
سرما خوردهام …
بوی پاییز
باز بویِ پاییز
و ترس تمام وجودم را میگیرد…
که نکند یادت هم
در یکی از این پاییزها
تنهایم بگذارد
دارد پاییز میرسد
انار نیستم
که برسم به دست های تو
برگم پر از اضطراب افتادن
پاییز فصل رها کردن ست
زمان آن رسیده آنچه که تو رو عقب نگه داشته رها کنی
تغییر میتونه ترسناک باشه اما تو خیلی شجاع تر از اونی هستی که تصور می کنی
پاییز اگر نبود
طبیعت عشق را نمی شناخت
زمین بوسه باران نمی شد
و آسمان فرصتی برای ابراز عشق پیدا نمی کرد
پاییز اگر نبود
چترهای دو نفره، دست های گره خورده، حرف های عاشقانه معنایی نداشت
و تو اگر نبودی …
من این همه تنها بودن در پاییز دو نفره را
کجای دلم می گذاشتم
دوستت دارم!
پاییز را می خوانم
تا شاید باران بیاید
تا باز برویَد، زنده شود
امان از این آفتاب بی دریغ
هیچ ابری در آسمان نیست
در زندان گریه اسیر ماندهام
پاییز!
کجاست باران؟
کجاست باران؟
پاییز را نمی توان وصف کرد؛
پادشاه فصل ها را نمی توان وصف کرد…
پاییز می رسد و
برگ ها مانند سال های عمر ما می ریزند و می خشکند
گل ها مانند ساعت های زندگی محو می شوند
ابرها مانند توهمات ما زودگذر هستند
نور مانند حافظه ما کاهش می یابد
خورشید مانند احساسات ما سردتر می شود
پاییز گذر عمر ما را به نمایش می گذارد
و در نهایت سپیدی بر سر و روی زمان ما می نشاند
کاش می توانستم این تحول سرد را با آغوش گرم تو به پایان برسانم
کاش …
تمام کافه ها را گشته ام
با “طعم نگاه تو “
