این متنها بیشتر جنبه ادبی، احساسی و استعاری دارند و میتوانند برای کپشن، استوری، وضعیت واتساپ، عکس نوشته، دلنوشته شخصی یا بیان یک حال سنگین استفاده شوند. بعضی از جملهها درباره مرگ واقعی هستند و بعضی دیگر از «مرگ درونی» حرف میزنند؛ همان لحظههایی که آدم زنده است، اما از شدت غم، شکست، بیمهری یا تنهایی احساس میکند بخشی از وجودش خاموش شده است.
درون سینه ام باشی پس از مرگ
با من شدند روح درختان سربلند
دارم برای مرگ خودم نقشه میکشم
روزی که من نباشم، شاید کسی نفهمد چقدر آرام و بیصدا از درون شکسته بودم.
مرگ همیشه پایان نفس نیست؛ گاهی پایان امیدی است که دیگر راهی برای برگشتن ندارد.
من از نبودن نمیترسم؛ از این میترسم که بودنم هیچوقت دیده نشود.
بعضی آدمها قبل از رفتن، هزار بار در دل خودشان دفن میشوند.
اگر روزی نبودم، مرا نه با اشک، که با یک خاطره آرام به یاد بیاورید.
کاش آدمها قبل از نبودنمان، کمی مهربانتر نگاهمان میکردند.
مرگ من شاید یک روز برسد، اما خستگی من سالهاست که رسیده است.
گاهی آنقدر در سکوت میشکنی که دیگر صدای افتادنت را هم کسی نمیشنود.
من از دنیا چیز زیادی نخواستم؛ فقط کمی آرامش برای قلبی که زیاد جنگید.
اگر نبودنم را باور کردید، بدانید بودنم هم همیشه آسان نبود.
بعضی دلها در ظاهر میتپند، اما سالهاست در خاطرهای تلخ جا ماندهاند.
روزی که من نباشم، شاید تازه بفهمند سکوت من چقدر حرف داشت.
مرگ گاهی همان لحظهای است که دیگر هیچ چیزی تو را به زندگی دلگرم نمیکند.
من خیلی وقت است که از خودم دور شدهام؛ فقط اسمم هنوز میان آدمها مانده است.
آدم گاهی نمیمیرد؛ فقط آنقدر غمگین میشود که شبیه خودش نمیماند.
مرگ من یک اتفاق ساده است
از من
نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی
جهان آرام و جان آرام
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
اگر درمان اندوهند
به مرگ هم نمیشود امید بست
رسوب میکند
بر مزارم گریه کن اشکت مرا جان می دهد
دست بر قبرم بکش تا حس کنی مرگ مرا
روز مرگم اشک را پیدا کنید
روز مرگم خاک را باور کنید
مرگ که خواستن ندارد
تویی که نمیآیی!
مرگ انسان زمـانیست
و نه صبح دلیلی برای بیدار شدن . .
دلم میخواست پیش از رفتنم، یک نفر خستگی چشمانم را جدی میگرفت.
گاهی نبودن، ادامه همان بودنی است که هیچکس قدرش را ندانست.
اگر روزی خبری از من نبود، دنبالم در همان سکوتهایی بگردید که همیشه پنهان کردم.
من از مرگ نمینویسم؛ از لحظههایی مینویسم که زندگی در دلم خاموش شد.
بعضی خداحافظیها گفته نمیشوند؛ فقط یک روز آدم دیگر مثل قبل برنمیگردد.
کاش وقتی زندهایم، دلتنگیهایمان را باور کنند؛ نه وقتی که فقط خاطره شدهایم.
مرگ من شاید روزی اتفاق بیفتد، اما نبودن روحم را خیلی زودتر حس کردم.
آدمهایی هستند که هنوز نفس میکشند، اما دلشان در یک غم قدیمی جا مانده است.
من از تمام حرفهایی که نگفتم، یک قبرستان خاموش در سینهام ساختهام.
روزی که من نباشم، شاید بعضیها بفهمند چقدر دیر برای مهربانی کردن اقدام کردند.
من دیر زمانی ست که مرده ام اینی که می بینید روح خسته و سرگردان من است که بی هدف از سویی به سوی دیگر می رود.
ﻭ ﻣﺮﮒ ﻣﺮﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ
ﻣﻦ ﻣﺮﺩﮔﺎﻥ ﺑﯿﺸﻤﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩﺍﻡ ﮐﻪ
تکلیفم روشن است ؛ خاموش میشوم شیرینم … فرهاد وار اینبار باید به جای کوه ، دل بکنم ! آری دست تو اگر بود ، دست من در جیبم نبود وبدان قلب من هم مثل ساعت بارفتنت از کار میافتد رفتنت با روزهایم کاری نکرد اما شبهایم ….کاش خوشبختی هم مانند مرگ حق بود کاش…!!
مرگ مردن نیست و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست،
حرف میزدند، سیگار میکشیدند.
I witnessed my own death when I put my youth at the feet of someone from whom I saw nothing but ruthlessness.
Whenever you hear about my death
گاهی مرگ، همان تمام شدن آدم در نگاه کسی است که همه زندگیاش بود.
من به نبودن فکر نکردم؛ فقط آنقدر تنها شدم که بودن برایم سنگین شد.
اگر نبودم، باور کنید خیلی پیشتر از آن، دلم از دنیا رفته بود.
بعضی زخمها آدم را نمیکشند؛ فقط آهستهآهسته از زندگی دورش میکنند.
کاش کسی میفهمید پشت لبخندهای کوتاه من، چه شبهای طولانی پنهان است.
مرگ خودم را در روزی دیدم که دیگر هیچ آرزویی در دلم تکان نخورد.
گاهی آدم به جایی میرسد که فقط میخواهد کمی از سنگینی دنیا کم شود.
من اگر رفتم، بدانید سالها با نبودنِ خودم در میان جمع زندگی کرده بودم.
بعضی غمها آنقدر قدیمیاند که دیگر شبیه بخشی از آدم میشوند.
هیچکس نمیفهمد یک دل خسته، چند بار در روز بیصدا فرو میریزد.
بارها گُریختهای از مرگ
چشمزخمِ بوسههای مرا داشتهای!
اگر مرا دوست نداشته باشی
مرگ نه سفری بیبازگشت است
امام علی (ع):
هر روز از جان و عمر او کاسته مى شود ،
زندگی فرصت بس کوتاهیست
آخرین نقطه پرواز پرستوها نیست
روزی خواهد آمد که دیگر صدایم را نخواهید شنید،
روزی خواهد آمد که صدایم نباشد، اما حرفهای نگفتهام هنوز در هوا بماند.
من در میان آدمها ایستاده بودم، اما دلم جای دیگری دفن شده بود.
گاهی آدم نه به خاطر مرگ، که به خاطر زندگیِ بیمهریها گریه میکند.
اگر روزی نبودم، از من فقط آن لبخندی را به یاد بیاورید که پشتش غم پنهان بود.
مرگ برای من یک کلمه نیست؛ نام تمام چیزهایی است که در دلم از دست دادم.
کاش قبل از اینکه خاطره شوم، کسی میپرسید چرا اینقدر ساکت شدهام.
من از رفتن نمیترسم؛ از این میترسم که هیچکس نفهمد چه بر من گذشت.
گاهی تمام آدم در یک جمله خلاصه میشود: خیلی خسته بود، اما چیزی نگفت.
بعضی شبها آنقدر سنگیناند که آدم احساس میکند صبح هرگز نمیرسد.
اگر روزی من نباشم، به جای افسوس، برای کسانی که هنوز ماندهاند مهربانتر باشید.
“در روزی که من نباشم ، بدانید که هر لحظه ای که در کنارتان بودم ، با تمام وجود زندگی کردم. من با دنیایی پر از خاطرات خوش، لبخند ها و درس های زندگی ، از این دنیا رفتم. اشک هایتان را به یاد خاطرات خوبی که با هم داشتیم بریزید، نه به خاطر غم از دست دادن من.
اگر روزی من نباشم ، بخاطر داشته باشید که من عاشق زندگی بودم، و هر روز را با شور و شوق زندگی کردم. دوست دارم به یاد من لبخند بزنید، نه اینکه برای من گریه کنید. به یاد من، به زندگی ادامه دهید و هر روز را با شادی و مثبت اندیشی سپری کنید.
من خیلی وقته که مردم. آن زمان که بغض را در گلو خفه کردم و جرئت شکستنش را نداشتم. آن زمان که مجبور شدم غرورم را بشکنم. آن زمان که تحقیر شدم و خود را به نفهمیدن زدم. آن زمان که به جای حرف حساب نامربوط ترین حرف ها را شنیدم و دم نزدم. من خیلی وقته که مردم.
من مرگ خودم را به چشم دیده ام آن زمان که جوانیم را به پای کسی گذاشتم که جز بی مهری چیزی از او ندیدم.
مرگ من شاید نبودن جسمم باشد، اما دردهایم سالها پیش در من جا گرفته بودند.
من از آن روز مردم که مجبور شدم دردهایم را طبیعی نشان بدهم.
گاهی آدم فقط میخواهد در دل کسی جایی داشته باشد، حتی اگر خودش دیگر جایی برای ماندن نداشته باشد.
نبودن من را سخت نگیرید؛ سختی اصلی آن روزهایی بود که بودم و کسی ندید.
اگر روزی نامم را شنیدید، آرام بگویید: او زیاد تحمل کرد و کم گفت.
مرگ من فرا رسید، در بهار هجدهسالگیام آن زمان که پر از شور زندگی و جوانی بودم. آن زمان که وسعت آرزوهایم به اندازه آسمان بود و تو با نامردی همه چیز را از من گرفتی و یک شبه پیرم کردی و آنقدر بر سرم کوبیدی که درخت زندگیم از ریشه در آمد.
مرگ من زمانی بود که دل کندم از دنیا. زمانی بود که مجبورم کردند آن چیزی شوم که نبودم.
من خیلی وقته که مردم. من زمانی مردم که محکوم شدم به ادامه زندگیای که همه چیز را از من گرفت حتی شعور و شخصیتم را.
