گروه ادبیات،نشر و رسانه: آبان برای ما شاعرها یک غم نهفته و غریبی دارد. هشتمین روز این ماه یکی از نازنینان شعر و ادب کشورمان خاطره شد… قیصر امینپور… خودم دوبار دیدمش… یک بار در نمایشگاه کتاب و یک بار توی خیابان انقلاب… با موهای فلفل نمکی و لخت و رها در نرمه بادی عصرگاهی و قامتی بلند و استوار و چهرهای که نمود و نمادی از شعر و شعورش بود چهرهای که درد هاشورش زده بود…دلم نیامد جلو بروم و عرض ادب کنم.

به گزارش بولتن نیوز به نقل از جام جم آنلاین، یک طرف خودخواه کلهام میگفت: بیچاره! قیصر است معلوم نیست باز ببینیاش. برو جلو… حرفی ،گپی ،غزلی بخوان … عرض ادبی کن. ..دیده شوی… طرف منصف کلهام میگفت: حالا غزلی هم خواندی اصلا ماچت هم کرد. بغلت هم کرد. آخرش که چه؟ چی به تو میرسد؟ تو فکر نمیکنی همین الان که چشمهایش تنگ شده و پاسست قدم میزند شاید دارد یک: سراپا اگر زرد و پژمردهایم. .. به یک از زرد به سرخ… به یک ناگهان چقدر زود دیر میشود دیگر متولد میشود؟ نرو خلوتش را به هم نزن… طرف منصف کلهام برنده شد، به حرف طرف خودخواهم گوش نکردم. سخت بود ولی شد. خدای آفتابگردانها شاهد است که همه سهم من از درک و لمس قیصر فقط چندصدمتر پشت سرش راه رفتن بود و تماشای گیسوان بلند به بازیگرفتهاش در باد. قصه اینکه به سعید آقای بیابانکی زنگ زدم و قرار شد در این شهر هزار کوچه جایی بنشینیم به چای و گپ و گفت… جایی پیدا نشد. لطفا نپرسید چرا؟ خودم هم نمیدانم…. قدم زدیم تا پارک نقلی روبهروی تالار وحدت. در یک نیمروز پاییزی. در آفتابی بی رمق و میان هیاهوی گنجشکها در فرصت شاخهها… بر چمنهای کچل گوشهای از پارک نشستیم و حاصل شد همین گفتوگوی امروز… فاتحه وقتتان را نمیگیرد؛ شادی روح قیصر صلواتی بفرستید.
