روزنامه گل
شهرام وزیری پیشکسوت ارشد رسانه – قدیم ها سینما بود اما سینما رفتن برای بچه های شش هفت ساله ای مثل ما میان خانواده ها هنوز جایی باز نکرده بود و تواگر شانس می اوردی شاید دست در دست پدرو مادریا دایی جانت به سینما می رفتی تا چشمت به پرده نقره ای ان روشن می شد البته آن هم با کلی نق نق وگریه !….. وقتی مظفر الدین شاه قاجار در سفر به فرنگ مسحوریک جعبه نمایش شد و دستور داد که بالفورانرا به ایران بیاورند بعدها بود که کم کم این جعبه نمایشی به قولی تولید انبوه شد و به میان جامعه راه یافت تا به مروربه ” شهرفرنگی ” معروف شود و هرازگاهی مردی با کول کردن این جعبه رنگی در محله ها پیدایش شود وبا صدایی نوید بخش جار بزند :…..آی شهرشهرِفرنگه ..رنگ و وارنگه ..آی از همه رنگه ..بازاربَلخه خیلی تلخه تو طبق ما پر از جنگه بیا خوب تماشاش کن عموشهرفرنگی اومده ..آی شهر فرنگه….. ان عمو جان شهر فرنگی برای دلمشغولی ما بچه های ندید بدید یک جعبه رنگی بر پشت خود داشت که به اعتباری همان رهاورد مظفرالدین قاجار در سفر فرنگ بود وحالا این عموشهرفرنگی ما بود که با دیدن یک قرانی درکف دست مون ان جعبه رنگی را بر زمین می گذاشت تا ما چشم بر سوراخش نواری پر ازرنگ وبی معناببینیم و این عمو ی دوره گرد هم با صدای فریبنده اش برای مان نقالی کند : …این که می بینی پطروس شاه فرنگه … اون خانوم زیباهم ملکه فرنگه …اون سگ سیاه که اون بغله سگ پادشاه فرنگه بپا نخوردت بچه جون ! وووو…تا تو پشت هم مسحورنقش ونگارها سروکاری و چاخان های عمو شهرفرنگی شوی!
