۱۳۹۷/۰۶/۳۱
تازه با او آشنا شده بود. بچهاش روی تخت کناری بستری بود. زن رنگ به چهره نداشت. در یک تصادف شوهر و دو بچهاش را از دست داده بود. این یکی هم خیلی آسیب دیده بود. اشکهای زن مثل ابر بهاری میبارید. چند بار در آن حال و هوای بارانی یک لیوان آبمیوه خنک به زور به لبهای زن نزدیک کرده بود.
