ماجرای نجوای شهید حافظی در شب عملیات/ حجم آتش در عملیات بدر قیامت را تداعی می‌کرد

احساس سوزش شدید دارم و انگار آتش به جانم افتاده است. ازسرما، دندانهایم به هم می­ خورد و می دانم،مشکل جدی به سراغم آمده است. علیرضا حافظی، فرمانده گردان، خیال می­کند من شهید شده‌­ام، لبانش را روی گوشم می­‌گذارد و اشک می ریزد و می­ گوید...
07 فروردين 1396
احساس سوزش شدید دارم و انگار آتش به جانم افتاده است. ازسرما، دندانهایم به هم می­ خورد و می دانم،مشکل جدی به سراغم آمده است. علیرضا حافظی، فرمانده گردان، خیال می­کند من شهید شده‌­ام، لبانش را روی گوشم می­‌گذارد و اشک می ریزد و می­ گوید…

اسفند1363
تازه به جبهه رسیدم. با بچه­ های رزمنده در واحد تخریب نشسته ­ام و قرار است ساعتی دیگر
برای عملیات بدر به بچه های لشگرامام رضا(ع) بپیوندم.

فرمانده
گردان آقای علیرضا حافظی است.

یک
شب مانده به عملیات با اشتیاق زیادی که دارم وارد گردان می­ شوم. نشسته­ ام منتظر فرمانده.
آقای حافظی که می آید با دیدن یکی از نیروهای اطلاعات و عملیات لشگر21امام رضا(ع) انگار دنیا
ر ابهش داده باشند، با روی گشاده از من استقبال می­ کند و من گویی سالهاست این مرد را
می­ شناسم، ازخوشحالیش خوشحال می­ شوم و نیروی مضاعفی می ­گیرم.

منبع  : خبرگزاری میزان

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *