شعلههای امید در بلندای کوهستان
درست در لحظاتی که آسمان گوندور زیر سایه غلیظ و سهمگین روز بیسپیدهدم دفن شده بود، شهر میناس تریت بیش از هر زمان دیگری به یک تابوت سنگی شباهت داشت. وقتی به سکانسهای ابتدایی بازگشت پادشاه نگاه میکنیم، ناامیدی نه یک حس، بلکه یک پدیده فیزیکی است که از دیوارهای سفید شهر بالا میرود. دنتور، کارگزار شهر، در تالار تاریکش به این باور رسیده بود که رشتههای پیوند میان انسانها گسسته شده و هیچ فریادی به گوش متحدان قدیمی نخواهد رسید. او نماد ذهنی است که در محاصره خبرهای بد و دیوارهای فروریخته، ارتباطش را با جهان بیرون قطع کرده و سوگواری برای پایان را آغاز نموده است. اما در همان سیاهی مطلق، جرقهای در بلندای کوهستان زده شد که تمام معادلات تاریکی را بر هم زد؛ روشن شدن آتشهای دیدهبانی.
