
گاهی اوقات از سر بیپناهی ازدواج میکنی، گاهی اوقات از سرلجبازی؛ من هم وقتی خانوادهام مرا به مرد مورد علاقهام ندادند و با ازدواج ما مخالفت کردند، برای لجبازی با آنها به یکی از خواستگارانم که ۲۰ سال از خودم بزرگتر بود و همسر اولش او را به دلیل اعتیاد، ترک کرده بود پاسخ مثبت دادم و ازدواج کردم. ازدواج اولم به دلیل لجبازی با خانواده و دو ازدواج دیگرم از سر بیپناهی و برای اینکه در خیابان نمانم. این بخشی از صحبتهای رویا زنی است که اکنون از سر بیپناهی به یک خانه امن پناه آورده است.
وی که بعد از جدایی از محمود پسرانش را نزد یکی از دوستان خانوادگیشان میگذارد، ادامه میدهد: آن موقع ۲۷ الی ۲۸ ساله بودم و خودم در خانههای مردم کارگری میکردم اما نمیتوانستم هزینههای زندگی پسرانم را بدهم برای همین آنها را نزد یکی از دوستان خانوادگیمان که وضع مالی خوبی داشتند گذاشتم. گاهی اوقات به دیدن پسرانم میرفتم، بعد از مدتی دوستم از من خواست تا کمتر به دیدن بچهها بیاییم و یا از دور آنها را تماشا کنم که بچهها به من وابسته نشوند، یک روز هم وقتی برای دیدنشان رفتم هرچه پشت شمشادها منتظر ماندم تا بچهها برای مدرسه رفتن از خانه خارج شوند دیدم خبری نشد؛ وقتی رفتم جلو و زنگ خانه را زدم یکی از همسایهها گفت که این خانواده به همراه پسرانم حدود یک هفتهای است از این محل رفتهاند.
