خیلی وقت پیش، در سرزمین کربلا، ماجرایی بزرگ و غمگین اتفاق افتاد. امام حسین (ع)، نوه ی پیامبر مهربان، همراه خانوادهاش برای دفاع از خوبی ها و حق، به کربلا رفتند. در میان همراهان، یک دختر کوچک و مهربان هم بود. اسم او حضرت رقیه (س) بود. او دختر کوچک امام حسین (ع) بود و تنها سه یا چهار سال داشت. حضرت رقیه (س) با اینکه خیلی کوچک بود، اما دل بزرگی داشت و در سختترین روزها، کنار پدرش ایستاد.حالا بیایید چند داستان زیبا و ساده از زندگی حضرت رقیه (س) بشنویم. امروز در پارسی دی داستان کودکانه شهادت حضرت رقیه (س) در خرابه شام و کربلا + صوت را می توانید مشاهده کنید.
همچنین ببینید: متن سینه زنی حضرت رقیه شور
مادر لبخند زد و گفت:
از آن روز، حضرت رقیه (س) هر وقت گلی میچید، به کسی هدیه میداد تا لبخند روی لبهایشان بیاید.
«عمه جان! پدرم کجاست؟ چرا هنوز نیومده برام آب بیاره؟»
او نمیخواست دل دختر کوچولو بشکند. پس گفت:
بعد از اینکه امام حسین (ع) به شهادت رسید، حضرت رقیه همراه دیگر زنها و بچه ها اسیر شد و به شهر شام برده شد. شب ها را در خراب های سرد و تاریک می خوابیدند، بدون پتو، بدون آب، و بدون غذا.
