احساس جاماندگی زمانی اوج میگیرد که فرد خود را نه با گذشته خودش، بلکه با «گروه مرجع غیرواقعی» مقایسه میکند.
طاهره چک

ناگهان حس سنگینی عجیبی روی سینهات مینشیند. با خودت میافتی به حساب و کتاب: «من که از صبح تا شب جان میکنم، چرا هنوز هشتام گرو نهام است؟ چرا بقیه فرسنگها از من جلوترند؟ نکند مسیر را اشتباه آمدهام؟»
این حس گزنده و خفهکننده، یک ناکامی ساده نیست؛ این صدای پدیده همهگیری است که روح نسل ما را میخورد: «احساس جاماندگی»، احساسی که باعث شده حتی وقتی با تمام توان میدویم، حس کنیم روی یک تردمیل بیانتها ایستادهایم و روز به روز از قافله زندگی عقبتر میافتیم.
