
فرجام فلسفه انتقادی کارل پوپر، به دلیل اصرار بر یکسانانگاری روششناختی و تقلیل حقیقت به نفی خطا، به نوعی بنبست پوزیتیویستی جدید منجر شد.
به گزارش خبرنگار مهر، کارل ریموند پوپر را میتوان یکی از تاثیرگذارترین و در عین حال چالشبرانگیزترین فیلسوفان علم و سیاست در قرن بیستم دانست. رهیافت فکری پوپر، عصیانی بنیادین علیه جزمگرایی (Dogmatism) در تمام اشکال آن است؛ چه در ساحت علوم تجربی که در لوای پوزیتیویسم منطقی دایره وین به دنبال اثباتگرایی مطلق بود، و چه در ساحت فلسفه سیاسی و تاریخ که در قالب توتالیتاریسم و تاریخگرایی، به دنبال کشف قوانین لایتغیر برای سرنوشت بشر میگشت.
پوپر با بازتعریف نسبت میان ذهن، واقعیت و جامعه، منظومهای فکری بنا نهاد که بر دو پایه اصلی استوار است: «عقلانیت انتقادی» در معرفتشناسی و «جامعه باز» در سیاست. با این حال، تامل بر متون مبنایی اندیشه او نشان میدهد که این منظومه اگرچه در جنبه سلبی و نقد رقیبان بسیار نیرومند عمل میکند، اما در جنبه ایجابی و کاربردی، بهویژه هنگامی که پای علوم انسانی و پیادهسازی سازوکارهای اجتماعی به میان میآید، با تناقضات داخلی و بنبستهای روششناختی جدی روبرو میشود.
