اصغر رستگار
ss=”text-justify leading-6″>
کراپ شما، قربان، سرپرست کارگرهای این کارخانه اید. جامعه ی شما یعنی این شرکت و این کارفرما. وظیفه تان هم این است که سنگ منافع این جامعه را به سینه بزنید. روشن شد؟ چرخ زندگی ما را این شرکت می چرخاند. نان ما را این شرکت سر سفره مان می گذارد. آقا هم همین را می خواستند بگویند. دیگر خود دانی.
آونه فکر نمی کنم خود آقا این جوری می گفتند. نه، قربان. این
کراپ حرف ها از جای دیگری آب می خورد. تمام این فتنه ها زیر سر این امریکایی های مرده شور برده است، با آن کشتی قراضه شان! آقایان توقع دارند ما عینا از روی نسخه ی خودشان عمل کنیم. هر جور توی خراب شده ی خودشان عمل می کنند ما هم همان جور عمل کنیم.
آونه من وقت جرّ و بحث ندارم، آونه. آقا از من خواسته بودند این ها را به تو بگویم که گفتم، دیگر خود دانی. پس برگرد برو سر کارات. فکر کنم آنجا بیشتر به درد می خوری. خود من هم تا چند دقیقه ی دیگر می آیم . . . خانم ها می بخشید . . . ( ادای احترام می کند و از در ایوان و در باغ بیرون می رود. )
