فاطمه تناسان
e-right me-1″> بر بادی سوار میشوی و به ارواح روی پشتبامهای پایین نگاه میکنی که حیرتزده به ماه چشم دوختهاند. به تمام آن موجوداتی فکر میکنی که دیدهای، آن پایین و اینجا. از کنار بیلبورد تسلیت برای سیاستمداری مرده میگذری و به این فکر فرو میروی که چرا حق بعضی انسانها بیلبورد میشود و بعضی حتی قبر هم گیرشان نمیآید. در اینهمه جنون، فقط یک جانور هست که به وجودش شک میکنی. به آن خدا، یا بهاصطلاح هرکس، نمیاندیشی. به محالترین موجودات افسانهای میاندیشی: به سیاستمدار صادق.
در اتاقهای خالی طبقۀ اول روحی ندیدی، اما حسشان میکردی. هنوز نمیدانستی که ارواح وجود دارند. وقتی شاهد بودی که چقدر راحت در میدان جنگ با شلیک یک گلوله روح پر میکشد، وقتی دیدی موجوداتی که نفس دارند پیش چشمانت به گوشتی گندیده تبدیل میشوند، دیگر جایی برای باور به وجود روح نمیماند.
