شیوا مقانلو
right me-1″> به رغم این بطالت ذاتی ویژگی ای که آن کلاوی معمولا آن را خوار می شمرد مادرش او را بیش از سایر فرزندانش دوست می داشت، گرچه خودش هم نمی دانست چرا. شاید حس می کرد این پسر درمانده تر است و بیشتر محتاج مادر. قطعا تامی مصاحب خوبی بود، و طوری مادرش را به خنده می انداخت که هیچ کس دیگر نمی توانست. اما خنده ی مادرش شش هفته پیش و وقتی تامی را به پشت افتاده زیر درخت گلابی باغ کلاوی پیدا کرد، مرد.
می شد از روی یکی از تپه های جنوبی دورچستر دریا را که پنج مایل آن سوتر بود، دید. جم چند باری از آن بالا دریا را تماشا کرده بود، و آرزو داشت روزی دریا را از نزدیک هم ببیند. اغلب که میان مزارع و زمین های علیای پیدل ولی می چرخید، با دقت به جنوب خیره می شد و امیدوار بود که گستره ی لایه لایه ی تپه ها تغییر شکل دهند و بگذارند او تنها یک نظر خط آبی آب را که آغاز رسیدن به باقی دنیا بود، ببیند.
