کتاب معمای پله‌های عمارت اسرارآمیز

مترجم:

نازلی خلیلی صفا
ه‌ی چندانی نبرده بود؛ بنابراین، آن را برای فروش گذاشت. اما قیمت خانه خیلی بالا بود و کسی تمایل نداشت آن را بخرد. راستش را بخواهید، خالی ماندن عمارت به نفع بچه‌های محله بود. بچه‌ها از پیچکی که دیوارهای عمارت را پوشانده بود بالا می‌رفتند، وارد باغ عمارت می‌شدند و از درختان آلو، گیلاس، انجیر، زردآلو و انار می‌چیدند و با لذت می‌خوردند. یکی از روزها، کامیونی با صدای مهیب جلوی عمارت ایستاد. اولین کسی که کامیون را دید، دوآچ بود که با گربه‌اش پیسیریک بالای درخت انجیر چرت می‌زد. با خودش گفت: «انگار روزهای خوب دارند تمام می‌شوند.» پیسیریک آشفته شد. وقتی می‌شد راحت و آسوده خوابید، این جنب و جوش الان چه معنی داشت؟ درهای باغ باز شدند. از داخل کامیون استادکارها و کارگرها وارد باغ شدند. در مدت زمان کوتاهی، کارگران حسابی مشغول کار شدند. علف‌های هرز را پاکسازی و درختان را هرس کردند. سیستم جدیدی برای آبیاری چمن‌ها احداث شد. سفال‌های پشت بام عوض شدند. درها و پنجره‌ها تعمیر شدند. دیوارها رنگ شدند. پیچک از بین کنده شد. در عرض یک ماه، عمارت تاریخی سر تا پا نو و تر و تمیز شد.»

منبع  : ایران کتاب

اشتراک‌گذاری