سوفیا مسافر
.
ما همگی کم و بیش شبیه همان مسافری هستیم که کشور پهناوری را درنوردیده و هر روز غروب خورشید را نگاه می کرده که در گذشته به طرز شکوهمندانه ای زینت ها و دلپسندی های جاده را زرین می ساخته، حال آن که اکنون می بیند در افقی بی رمق و رنگ باخته فرو می رود.
مسافر سپس با سری افکنده و آهی در سینه راهش را به سوی بیابان برهوتی در پیش می گیرد که شبیه بیابانی است که پیموده بوده و شبحی رنگ باخته همسفرش می شود به نام «عقل» که با فانوسی لرزان، راه ناهموارش را روشن می سازد و همراهی اش می کند، و برای سیراب کردن شهوت تمنایی که هر دم شعله می کشد و گهگاه گریبانگیرش می شود، زهر ملال را در کامش می ریزد.
