سیمین کاظمی
نده را نداشت. جیل به حدی احساس آسیب پذیری می کرد که پیش از این هرگز در تصورش نمی گنجید، گویی در فضای بی نهایت چرخ می خورد. او در خاموشی و بی کلامی خود، نمی دانست که آیا کلمات هرگز به طور کامل به زندگی و ذهن او بازخواهند گشت یا خیر. او بدون درون نگری کلامی، دیگر به آن شکلی که سراغ داشت، انسان نبود. جیل بعد از بهبودی گفت «من، خالی از کلام و پردازش زبانی، احساس می کردم که از زندگی قبلی خود گسسته شده ام.»
از همه مهمتر این بود که او هویت خود را از دست داده بود. روایتی که او با کمک صدای درونی خویش در طی حدود چهل سال ساخته بود، ناپدید شده بود. به تعبیر خودش «آن صداهای کوچک درون سر»، او را او کرده بودند اما حال آن صدا خاموش شده بود. او می گفت «پس آیا من هنوز من بودم؟ چه طور هنوز می توانستم دکتر جیل بولت تیلور باشم وقتی که دیگر تجربیات، افکار، و تعلق خاطرهای عاطفی او را نداشتم؟»
