فیروزه مهرزاد
ن می گفتند خودم را برای شنیدن بدترین اخبار آماده کنم.
برای همیشه مال توام.
اسکارلت
حالا باد، به سردی یخ، صفیرکشان زانوهایش را به درد می آورد. نباید راننده را مرخص می کرد، نباید این قدر اصرار می کرد خودش به ایستگاه برود اما اگر حالا نتواند سرما و تنهایی را تحمل کند و بدون کمک دیگران از عهدهٔ کار خودش برنیاید، هرگز قدرت زنده ماندن را در هر مکانی که به آنجا اعزام شود نخواهد داشت.
اسکارلت لرزان نفس عمیقی کشید، به آرامی نامه را رها کرد و اجازه داد از نوک انگشتانش سر بخورد. برگشت و لغزیدنش را در هوا تماشا کرد، هجوم باد نامه را برد و به آرامی ناپدید شد. همین. هفته ها بود که از آن دل نمی کند، دلش می خواست آن را بفرستد، اما نمی دانست به کجا. مدت ها بود که توماس پاسخ نامه هایش را نداده بود، می ترسید او مرده باشد و هرگز دوباره لبخندش را نبیند. سوای صدای ضعیفی که درون سرش می پیچید، همانی که به او می گفت امیدش را از دست ندهد، حتی مادر توماس هم نامطمئن به نظر می رسید، اما اسکارلت به راحتی تسلیم نمی شد.
برای برداشتن ساک هایش خم شد و زیرلب زمزمه کرد: «معجزه ها هر روز رخ می دهند.»
