
کتابخوانترین فردی که در اطرافم میشناختم، رهبر انقلاب بود. با یک جستوجوی کوچک، لیست پر و پیمانی از بیانات رهبر شهیدمان پیدا کردم در مورد کتابخوانی که ایدهها هم کاربردی بود.
خبرگزاری مهر – مجله مهر: شوهر کتابنخوان، عین مصیبت بود. این را دیر فهمیدم؛ یک سالی که از ازدواجمان گذشت، با خودم گفتم: «ای دل غافل، چرا هیچوقت ازش نپرسیدم شما کتاب میخونید یا نه؟» و خب سرنوشت ما به هم گره خورده بود. من با کتابها زنده بودم؛ وقت شادی یا غم به کتاب پناه میبردم. همسرم مشکلی با غرق شدنم در کتابها نداشت، اما علاقهای هم به مطالعه نشان نمیداد و اغلب میگفت: «فرصتش رو ندارم.» وقتی تصمیم گرفتیم خانوادهمان سه نفره شود، کک افتاد به جانم که: «فردا روز چطوری میخوای بچهت روt-align:justify”>اما خبری نشد. نشانگر را گذاشتم لای صفحهی کتاب و پرسیدم: «به نظرت ته داستانی که داری میخونی چی میشه؟» نگاهم کرد و چند تا حدس مختلف زد. من که کتاب را خوانده بودم، ابرو بالا انداختم: «نه!»
– پس چی میشه؟
-باید خودت بخونی.
کتاب را برداشت و شروع کرد به خواندن.
بعد از آن شب، با روشهای مختلفی سعی کردم مطالعه جزوی از سبک زندگی همسرم باشد. با اخم و اصرار؟! نه؛ با محبت. محبتی که آقا عقیده داشت مایهی اصلی زندگی شیرین خانوادگیست. بعد از چند وقت، ملاطِ مهر و صبوری جواب داد. او خورهی کتاب نشد، اما توانست مدال بابای کتابخوان را به گردن بیندازد. این را وقتی فهمیدم که پسر نوپایمان، کتاب پارچهای خود را دست گرفت، روی تخت دراز کشید، پاهایش را روی هم انداخت و گفت: «شبیه بابا!»
