
آدم حق دارد بار اول شوک شود، اما بار دوم نه. مثل آن سحر بیست و سوم خرداد.
یادداشت مهمان- اسما غفاری، نویسنده: شصت و سومین شب مقاومت است و ساعت از دو گذشته. نصف سبزیها را پاک کردهام. نصفش مانده. تیره کمرم زق زق میکند. آبگوشت بار گذاشتهام برای فردا ناهار. قرار شده دست بچهها را بگیریم ببریمشان توی آن فضای سبز بالای کوه، تلافی این همه خانهنشینی را در بیاورند.
او میگوید آبگوشت را که نمیشود توی دشت پهنش کرد.
میگویم چرا نشود؟
میگوید کثیفکاریش زیاد است. کاسه ببر کوزه بیار.
میگویم کاسه یکبار مصرف میآوp style=”text-align:justify”>دوباره زل میزنم به عکسم روی شیشه. انگار صورتک غمزده روی صورتم افتاده باشد. برش میدارم و به برق توی چشمهام خیره میمانم. دارم شبیه خودم میشوم. همان که یک گوشش در بود یک گوشش دروازه. برای آن بیچاره دعا میکنم. برای آن بیچارهترهایی که پای حرفش نشسته بودند هم. اما به خودم اجازه نمیدهم چیزی بگویم. لبخند میزنم و عبور میکنم. چیزی که گذشته ارزش شخم زدن ندارد.
آب سبزیها رفته به خورد پارچه. روی کاغذ کنار کارهای کرده تیک میزنم. ساعت پنج صبح است. سه ساعت و چهل دقیقه وقت دارم که بخوابم. فردا باید اتفاق خوبی بیفتد. خدا این طوری است. یک چیزی را نشانت میدهد. از فهمیدنش غصه مینشیند توی دلت. فرداش، یک نور قوی میاندازد روی زندگیات. دو تا بال هم میدهد بهت. میگوید حالا پر، باز کن و پرواز کن.
