نگاهی به کتاب «روی دریایی از ابرها شناور بودیم»

میگفتم میخواهم افسر شوم. همیشه به ارتشیها در خیابان یا تلویزیون یا عکسهایشان با دقت نگاه میکردم و خودم هیبت آنها را میدیدم وقتی یک فرد ارتشی را با لباس نظامی و آن کلاه و پوتین واکسزده مشکشیشان میدیدم، خیلی خوشم میآمد و دوست داشتم یکی از آنها باشم.
به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ کتاب «روی دریایی از ابرها شناور بودیم» خاطرات امیر سرتیپ دوم ابراهیم محمدزاده، خلبان هوانیروز با تدوین حسن و حسین شیردل در انتشارات سرو منتشر شد.
اصالتاً اهل دماوندم. سال ۱۳۳۲ در نیاوران تهران متولد شدم. شغل پدرم جوبفروشی بود. مغازه چوبفروشی پدر در میدان تجریش، ابتدای خیابان نیاوران بود. ما ساکن آنجا بودیم. با گذشت این همه سال هنوز کوچهها و خیابانهای نیاوران را به یاد میآورم.
وقتی دیپلمم را گرفتم هیاهوی زندگی در جانم افتاد، اما بیشتر از همه به دنبال محقق کردن آرزوی کودکیام بودم. با خودم فکر میکردم باید چکار کنم و کچا بروم تا به آرزویم برسم. بارها در مدرسه به ما موضوع انشاء داده بودند که «در آینده میخواهید.
‘); d.write(‘
منبع :خبرنامه دانشجویان ایران
