ماه دوم بهار هشتاد و شش

شده بودم یک قطره توی دریایی که به سمت شما جلو می‌آمد و شعار می‌داد. دیگر هیچ چیز در اراده‌ من نبود. چشم‌هایم سر ناسازگاری گذاشتند و می‌باریدند که نمی‌توانستم درست شما را ببینم.

۳۰ فروردین ۱۴۰۵، ۱۷:۳۳
۳۰ فروردین ۱۴۰۵، ۱۷:۳۳
ماه دوم بهار هشتاد و شش

شده بودم یک قطره توی دریایی که به سمت شما جلو می‌آمد و شعار می‌داد. دیگر هیچ چیز در اراده‌ من نبود. چشم‌هایم سر ناسازگاری گذاشتند و می‌باریدند که نمی‌توانستم درست شما را ببینم.

خبرگزاری مهر – مجله مهر: امروز برای چندمین بار، ویدیو دیدار شما با دختربچه‌های چادرْگل‌گلیِ ماسک‌صورتی توی حسینیه امام خمینی(ره) را دیدم. با هر دست تکان دادن شما برای دختربچه‌ها، گریه کردم. من قسمتم نشد برای دیدار به حسینیه بیایم اما هیچ‌وقت آن اردیبهشتی‌ترین روز عمرم را در ماه دوم بهار هشتادوشش فراموش نمی‌کنم. قرار بود دانشگاه فردوسی مشهد میزبان سیدخراسانی شود. از بین انتخاب‌های محدودم توی خوابگاه، بهترین روسری‌ام برای مهمان عزیزی چون شما روسری فیروزه‌ای‌ام بود. آن‌سال‌ها، معمول نبوده باشیم، لب گزیدیم و صلوات فرستادیم.

بین صحبت یکی از سخنران‌ها بود، شاید هم آخرهای صحبت‌ها، ما بی‌تاب شده بودیم که شما خودتان برای ما حرف بزنید. صدای خودتان را بشنویم که آن سال‌ها هنوز سن و سالتان رویش خش نینداخته بود. همان لحظه‌ها بود که روسری فیروزه‌ای بین آن همه مشکی و سرمه‌ای کار خودش را کرد. شاید کسی باور نکند ولی من حاضرم بارها و بارها زندگی‌ام متوقف شود و برگردم به آن لحظه‌ای که نگاه شما به من افتاد. با شما چشم‌درچشم شدم. دنیا ایستاد، قلبم ذوب شد. انگار به آرزوی همیشگی‌ام که دیدار پیامبر باشد، رسیده باشم. من دیگر خودم نبودم، صداها برایم محو شد و فقط ضربان قلبم بود که بلند توی گوشم می‌پیچید. ای کاش آن لحظه خجالت نمی‌کشیدم و مثل آن دختر چادر گل‌گلی جشن تکلیف دخترها، دست‌هایم را باز می‌کردم و فریاد می‌کشیدم: «آقا! خیلی دوستتان دارم.»

راوی: سوده عابدی

کد مطلب 6805276

منبع  : خبرگزاری مهر

اشتراک‌گذاری