طایفه زندهکُشِ مُردهپرست؛ داستان فراموشی بهرام بیضایی در ایران

سنماسینما، فرنوش آبا
این یادداشت را در حالی نوشتم که هنوز در سوگ یگانه هصرف است تا فقدان. فقدان واقعی را وقتی حس میکنند که دیگر چیزی برای استفاده باقی نمانده باشد.
بیضایی اما به این مناسبات تعلق نداشت. او از آن هنرمندانی بود که اگر میماند هم تنها میماند. جهانبینی داشت، تاریخ میدانست، انسان را جدی میگرفت و هرگز به قیمت محبوبیت، فکرش را ارزان نکرد. ما چنین آدمهایی را معمولاً دیر میفهمیم؛ اغلب وقتی دیگر نیستند.
حالا همه ناراحتاند که چرا پیکرش در ایران دفن نشد، اما در حقیقت مسئله این نیست که پیکرش کجا خاک شده؛ موضوع این است که وقتی زنده بود، چرا جایی در این خاک نداشت…
