
خرمآباد- یک روز عادی زنی معمولی و عادی در میان هیاهوی یک زندگی عادی، ناگهان مورد حمله موشکهای دشمن قرار گرفت؛ و حالا «راحیل» و «رخشان» همچنان مبهوت روز شهادت مادرشان هستند.
خبرگزاری مهر- گروه استانها؛ فاطمه حسینی: در برخی خانهها، سکوت فقط نبودِ صدا نیست؛ حضوری است سنگین، پر از خاطره… خانهای که واردش میشوی، شاید در نگاه اول تفاوتی با دیگر خانهها نداشته باشد، اما کافی است چند دقیقه در آن بمانی تا بفهمی اینجا، هر گوشهاش چیزی برای گفتن دارد.
روی دیوارها، قاب عکسهایی که دیگر فقط تصویر نیستند؛ هر کدام، تکهای از زندگیاند. در میان آنها، تصویر زنی که حالا دیگر نیست، اما حضورش هنوز در فضای خانرامش پیدا میکنید.
این توصیه، رنگی از باور و تجربه دارد.
بنابراین گزارش؛ این خانه، حالا یک صندلی خالی دارد. اما در عوض، داستانی دارد که از آن بزرگتر است. پدری که هنوز آرام حرف میزند… دختری که لحظه انفجار را با جزئیات به یاد دارد و دختربچهای که هنوز نمیتواند درباره مادرش حرف بزند.
و مادری که دیگر نیست، اما حضورش در همهچیز حس میشود.
این روایت، فقط یک گزارش نیست؛ روایت تقاطع زندگی و مرگ، اندوه و ایمان، فقدان و افتخار است و در میان همه اینها، یک جمله باقی میماند؛ جملهای که شاید خلاصه همه چیز باشد: شهادت نصیب من نشد… اما نصیب دخترم شد.
