
علوم انسانی زمانی زنده است که بتواند زبان عصر خویش را بفهمد و مسائل آن را صورتبندی کند. هرجا این نسبت گسسته شود، «بیزمانی» آغاز میشود؛ و بیزمانی، مقدمه مرگ تدریجی اندیشه است.
یادداشت مهمان_محمد رحمانی، پژوهشگر حوزه سیاستگذاری فرهنگی و تربیتی: یکی از بیماریهای کمتر شناختهشده در فضای علوم انسانی، پدیدهای است که میتوان آن را «بیزمانی» نامید. مقصود از بیزمانی آن نیست که اندیشمند به حقیقتهای فراتاریخی و جاودانه میاندیشد؛ بلکه منظور آن است که هیچ نسبت فعالی با زمانه خویش برقرار نمیکند. او در جهانی ذهنی زندگی میکند که سالها پیش ساخته شده و همچنان همان جهان را بازتولید میکند، بیآنکه تحولات اجتماعی، فرهنگی، فناورانه و سیاسی پیرامون خود ر که مسئلههای عصر خود را نشناسد، هرچقدر هم عمیق و پیچیده باشد، به تدریج به نوعی باستانشناسی مفاهیم تبدیل میشود؛ دانشی درباره گذشته، نه نیرویی برای فهم و تغییر آینده. علوم انسانی زمانی زنده است که بتواند زبان عصر خویش را بفهمد و مسائل آن را صورتبندی کند. هرجا این نسبت گسسته شود، «بیزمانی» آغاز میشود؛ و بیزمانی، مقدمه مرگ تدریجی اندیشه است.

