انشا سرگذشت یک رود از زبان خودش
انشا با موضوع سرگذشت یک رود از زبان خودش به صورت ادبی و توصیفی برای دانش آموزان آماده شده تا با نحوه نگارش و مهارت نوشتاری آشنا شوند با دانشچی همراه باشید.
موضوع انشا از زبان یک رود
با گروهی از دوستانم بر قله کوهی نشسته بودم، آرام و بیصدا و لبریز از عشق و محبت. حس میکردم اگر دستم را دراز کنم، به آسمان میرسد، به آن آبی بیانتها. به پایین که نگاه میکردم سفید بود و سفید. انگار ابرهای آسمان بر زمین خوابیده بودند، نرم و لطیف و باطراوت.
خورشید که به وسط آسمان رسید، گرمای خاصی به تنم بخشید، چشمهایم را بستم و اجازه دادم تمام تنم از این تابش بیدریغ سیراب شود. ناگهان همهمهای ایجاد شد، چشم گشودم و ناباورانه دیدم دوستانم آب میشوند و جریان مییابند. من هم کمکم احساس کردم آب میشوم و بالاخره جریان پیدا کردم، سرازیر شدم به سمت پایین، خدای من! چه هیجانی!
با سرعت از کوه به پایین میرفتم و ناگهان به پرتگاهی رسیدم. شنیدم که میگفتند آبشار است، سخت و سنگین بود. با تمام وجود به لبه سنگی برخورد کردم و رها شدم به هوا، چه پرشی، چه شوری، چه نشاطی!
دوستانم را آن پایین دیدم، خیز برداشتمtyle=”color: #3366ff”>رود نبودم. فاضلاب بودم که همه از من گریزان بودند. دوست داشتم فرار کنم از این آدم ها و خودم را برسانم به دریا تا دوباره زنده شوم پاک شوم زلال شوم، اما نه، اگر می رفتم به دریا، دریا چه می شد؟ آن هم آلوده می شد، ماهی های دریا می مردند، دریا می مرد.
نه پای رفتن داشتم نه دل ماندن. تا اینکه احساس کردم دارد حالم خوب می شود. سبک شده بودم. داشتم بالا می رفتم. بله آفتاب به دادم رسید. بر من آنقدر تابید تا بخار شدم و به آسمان رفتم.
از آن بالا زباله های بر جای مانده را دیدم که داشت زمین را خفه می کرد. دلم به حال زمین سوخت.
از آدمهای روی زمین دلخورم، دوست ندارم ببارم. دوست دارم همین بالا بمانم. اما چه می شود کرد دوستم زمین به من احتیاج دارد پس خواهم بارید.
پیشنهادی: انشای زیبا درباره گذر رودخانه
انشا درباره سرگذشت یک رود از زبان خودش _ اختصاصی _ نویسنده: دانشچی

