انشای دانش آموزی از زبان کلاه

انشا با موضوع از زبان کلاه به صورت ادبی و توصیفی برای دانش آموزان آماده شده تا با نحوه نگارش و مهارت نوشتاری آشنا شوند. با دانشچی همراه باشید.
موضوع انشا از زبان کلاه
من یک کلاه کوچک و نرم هستم؛ همیشه آمادهام تا از سر صاحبم محافظت کنم. شاید فکر کنید فقط یک وسیله سادهام، اما من شاهد لحظههای زیادی از زندگی او بودهام و خاطرات زیادی دارم.
هر روز صبح، وقتی صاحبم از خواب بیدار میشود، مرا برمیدارد و روی سرش میگذارد. بعضی روزها آفتابی و گرم است و من وظیفه دارم نور خورشید را کمی کم کنم تا چشمانش اذیت نشوند. بعضی روزها باد شدید است و من محکم روی سرش میمانم تا موهایش در هم ریخته نشوند. گاهی هم باران میبارد و من نقش یک محافظ کوچک را بازی میکنم. در همه حال، کارم این است که مراقب او باشم.
من با صاحبم جاهای زیادی رفتهام. مسیر مدرسه، پارک، کوچه و حتی مسافرتهای کوتاه. هر جا که میرویم، همراهش هستم. وقتی او میخندد، خوشحال میشوم که لحظه شادش را دیدهام. وقتی ناراحت است، ساکت میمانم و تنها با او میآیم، تا کنارش باشم.
گاهی من تنها نیستم. بلکه همراه من، کلاههای دیگر در کشو یا قفسه کنار هم قرار میگیرند و خاطرات مشترکی میسازیم. بعضی از ما رنگی و پرجنبوجوشیم، بعضی سادم رفته بود. میتوانستم صداهای مختلف را بشنوم.
پیرمرد که در آن زمان ۳۰ سال داشت، در راه گم شده بود و به صورت ناگهانی با این روستا آشنا میشود. مادربزرگ یکی از اتاقها را در اختیار او قرار میدهد. زمانی که پیرمرد قصد رفتن داشت، مادربزرگ به سمت صندوق چوبی آمد و من را به عنوان یادگاری به پیرمرد هدیه داد. یادم نمیآید چند سال گذشته که من اینجا تنها و دورافتاده شدهام. در آخرین سفر، به جنوب رفته بودیم. پیرمرد روی کشتی ایستاده بود و دریا را تماشا میکرد. باد تندی وزید و من را که کلاهی پیر و فرتوت شده بودم درون آب انداخت. پیرمرد مرا نجات داد اما از آن پس دیگر یار و همراه همیشگیاش نبودم. گاهی به این اتاق سری میزند و با من از روزهای خوش جوانی میگوید. او نگران بود که مبادا مرا از دست بدهد، از این رو برای مراقبت و نگهداری این چوبرختی را برگزیده است. پیرمرد نمیداند که با غمی که از دوری با او در دلم نشسته است، دیر یا زود تار و پود این کلاه را از هم جدا میشود.
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی
